دوشنبه, فروردین ۹م, ۱۳۸۹ | 276 views
يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو… من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
ارسال شده با موضوع شعر و ادب | بدون دیدگاه »
پنجشنبه, فروردین ۵م, ۱۳۸۹ | 142 views
باز کن پنجره ها را، که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند.
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی ها را،
گل به دامن کرده است.
باز کن پنجره ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها
جشن می گیرد.
خاک، جان یافته است.
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را…
و بهاران را باور کن!
ارسال شده با موضوع شعر و ادب | بدون دیدگاه »
چهارشنبه, بهمن ۱۰م, ۱۳۸۶ | 618 views
ايذه …ايذه…ايذه…
و پدرم
كه آواره ي مسجدسليمان شد و
مادرم
گمگشته درفارس
آه اي شركت نفت لامذهب !
اي جيكاك !
چه با حساب ما را
بي حساب وهندسه كردي
اما نه
به اين سادگي ها هم نيست
من
خون رگانم از بلوط هاست
وشيهه ي اسبم
موي بر اندام جغرافيا
سيخ مي كند
ايذه…ايذه…ايذه…
گويَل مَترسين
پشتم به زردهِ
وِرستين
كُتل وُرازنين
تا در بغض سرنا ها
فرزندم
با اوّلين اشك ماديان ها
بر زاگرس
برويد.
شعر از رامین یوسفی
تقدیم به مسعود بختیاری
ارسال شده با موضوع شعر و ادب | ۱دیدگاه »
شنبه, دی ۲۹م, ۱۳۸۶ | 428 views
وقتي
از كِل هاي زنان
شيرها
سنگ مي شوند و
سنگ ها
شير
نگويمت كه فردا بهار است و
دوباره كبك ها
به ايل
هجرت خواهند كرد
چراكه
در چپنوازي سرنا ها
كرفس ها و چويل ها مي پژمرند
وآنگاه
ماديان ها
گريان از بلوط ها
مي پرسند:
شير ديگري
سنگ شده است؟!
شعر از رامین یوسفی
ارسال شده با موضوع شعر و ادب | بدون دیدگاه »
جمعه, دی ۲۸م, ۱۳۸۶ | 430 views
ضمن تسلیت به تمامی شیعیان و دوست داران خاندان رسالت و راه روان راه سرخ ولایت به مناسبت فرا رسیدن شهادت بهترین مردم امام حسین (ع ) و فرزندان اصحاب و برادرشان حضرت اباالفضل العباس باب الحوائج .

در هنگامی که اشک می ریزید و برای این ماتم بر سر و سینه می زنید یاد شهدای این مرز و بوم هم باشید شهدای جاوید الاثری که هنوز قلب مادران و پدران و برادران و خواهران و فرزندان و همسرانشان برای یافتن یک تکه از گوشه لباسشان پر می کشد . یاد خانواده ایی که در خوزستان ، دزفول ، اندیمشک ، مسجدسلیمان ، اهواز ، آبادان ، خرمشهر ، شادگان ، هویزه ، سوسنگرد در خواب شیرین به ناگاه با غرش موشکی خانه زیبای امید هاشان به گام مرگ فرو رفت و یاد کودکانی که در آغوش مادرانشان در زیر آوار های سنگین جان باختند باشید . .
یادمان باشد جانبازانی که بر روی صندلی نشسته اند و یا در بیمارستان ها از شوق نزدیکی شهادت درد و رنج زخمهای شیمیایی را تحمل می کنند .
ایشان تنها به خاطر تداوم یافتن درس های نهضت عاشورا در مقابل ظلم کمر خم نکردند ۸ سال جنگیدند و در خون سرخ جگر گوشه های خود مژگان به اشک دیده تر نکردند که مبادا دشمن لبخند بزند .
امام حسین ( ع ) بزرگترین مظهر مردی و مردانگی و جوانمردی بود که با خون خود خط سرخی بر روی تمام نامردمی ها کشید تا هرگاه که به این روزها رسیدیم از دیدن این خون که هنوز بعد از گذر از عمق تاریخ تازه است و گرم ، چشم بر روی نامردمی ها نبندیم . صدای حق طلبی شهدای کربلا در گوش های ما طنین انداز است و با فرا رسیدن محرم داغ ها تازه می شود بغض ها می ترکد و اشک ها جاری می شود لباس سیاه به تن می کنیم و گل بر سر می گیریم خونمان به جوش می آید و در ماتم این غم که تمامی ندارد بر سر و سینه می کوبیم .

آرزو می کنیم ای کاش من هم در آن روز و آن زمان در محضر شریفشان بودم و خون ناچیزم را فدای قدوم مبارکشان می کردم . ای کاش و ای کاش صدای زنجیر ها محکم تر و محکم تر می شود قلب ها می تپد و عاشورا می شود .
ارسال شده با موضوع شعر و ادب, مناسبت | بدون دیدگاه »